شرمندتم

داغونم داغون

خیلی دعام کن آبجی

از فشار و غصه دارم میمیرم

دعام کن

از ته قلبم آرزو دارم که همیشه شاد بشی

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



آبجی

این شده تنها راه تماس من

بیام اینجا بنویسم بلکه تو بیای برام نظر بذاری

به یاد قدیم ببینم دست خط تو رو

آبجی

دلم برای اون قدیما تنگه

ولی چه فایده اون روزا دیگه بر نمیگرده

آبجی

دلم یه دنیا حرف داره باهات

...........................................................................................

آبجی

بازم بهم سر بزن تنها چیزی که از تو مونده برام همینه

بازم بهم سر بزن

خیلی تنهام

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



سلام آبجی نمیدونم چی بگم بازم شدم باعث دردسرت تو رو خدا حلالم کن

شرمندتم

مردم و زنده شدم این چند وقت بخدامردم و زنده شدم

ایشالا که هرجا هستی شاد و سلامت و موفق باشی

حلالم کن

حلالم کن

تو رو خدا حلالم کن

 

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

 تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می رود نهفته ازین زخم اندرون

 ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت

 داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد

من بر نخیزم از سر راه وفای تو

 از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد

 روزی که جان فدا کنمت باورت شود

 دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد

 ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند

و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد

 باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد

 چندین مثال از نفس سرد و روی زرد

در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت

 کی می رسند خانه پرستان خوابگرد

 خونی که ریخت از دل ما ، سایه ! حیف نیست

 گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



یک نفر آمد قرارم را گرفت / برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود ، حیف / باد پائیزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق / با نگاهی ، اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود / آمد و دار و ندارم را گرفت . . .

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچکس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمیتواند دید. در شبهای بدر کامل، دیدن ماه بلند پلنگ را به خشم و جنونی میکشاند که از سنگها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرونشاند. فاجعه زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله، بر ماه دست خواهد یافت- اما غرور شکسته ِ پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای درهم، شکسته از پرواز بی ثمرش، بر صخره های تیز فرو افتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون بیاراسته.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



وقتی از تو دل بریدم / جز خودت چیزی ندیدم / پی هر کسی که رفتم / آخرش به تو رسیدم / حالا که رفتم و گشتم میبینم تکی تو دنیا / نمیشه تو رو عوض کرد حتی با شبای یلدا / انگار آسمون نمیخواست ببینه ما رو با هم / یادته لحظه آخر زیر اون بارون نم نم / گل سرختو گرفتی دادی دستم گل مریم / حالا ما از هم جداییم میمیریم من و تو کم کم / دریاها هنوز کبودن بعضی ها هنوز حسودن / هم واسه تو مینویسم هم اونایی که نبودن /  اسم تو عشق تو رفته تو رگ و تو خون و ریشه / یادته خاستی بمونم ولی کردم گریه که نمیشه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٩ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



عشق در دل ماند و یار از دست رفت          دوستان! دستی، که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل!               کی رسم؟ چون روزگار از دست رفت

بخت و رای و زور و زر بودم، دریغ!               کاندر این غم، هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند           صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندرآیم گو درآی                    بهتر از من صدهزار از دست رفت!

بیم جان کاین بار خونم می‌خورد               ور نه این دل چند بار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود؟                چون زمام اختیار از دست رفت

سعدیا! با یار عشق آسان بود                 عشق باز! اکنون که یار از دست رفت

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()