امشب ز غمت، میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت، برون خواهم خفت

باور نکنی، خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()




 

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای روی آینه فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه کم کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفائیه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائیه
این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 


ای رفته زدل رفته ز بر رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه بجز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

برو خوش باش که او بیکس تنها جان داد
تو نبودی و غمت را به شب و باران داد

نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت
برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت

وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت
غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت

منتظر بود که شاید تو به یادش باشی
لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی

منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد
ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد

برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد
آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد

برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد
با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد

ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود
کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟

لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم
عاشق و بیکس و تنها و پر از غم رفتم

کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد
او نه از بیکسی ، از غصه ی رفتن دق کرد

او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود
از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود

هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد
بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد

او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت
هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت

آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت
آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

من مانده ام و اشک ‌، بگو ، می ریزد
دریاست که آمده به جو می ریزد
این کوه فقط نماد کوهستان است
دستی بزنی اگر ،فرو می ریزد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٢ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود
ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد
هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم
تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود
گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد
سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام
من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام

این روا نیست که من را به بدی یاد کنی
من خراب تو شوم ، خویش خود آباد کنی

من از این بازی تقدیر فقط بد دیدم
هر چه بد کرد فلک با بدی اش چرخیدم

من اگر ما نشدم چون که دلم راضی نیست
بعد تو هیچ کسی لایق این بازی نیست

من اگر ما نشدم چشم به راهت بودم
من از آن روز ازل مست نگاهت بودم

تو ولی ما شده ای بی خبری از من ها
خاطرت نیست که من مانده ام اینجا تنها

خاطرت نیست که روزی من و تو ما بودیم
من و تو رهگذر کوچه ی رویا بودیم

ولی افسوس که این قصه ی خوش پایان داشت
من اگر ما نشدم درد دلم درمان داشت

من اگر ما نشدم ، آه دریغا فریاد
من و این قصه ی تلخ و تو و عشقی آزاد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٢ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود
در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود
من عاشق و او زعشق من بی خـبر است
ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٤ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

دردا که فراق ناتوان ساخت مرا
بر بستر ناتوانی انداخت مرا
از ضعف چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٤ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد لبخند پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموشم کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشکی در چشم تو لغزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۳ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

تنها ترین شمعم ، آشفته و شیدا..... تنها ترین شعرم ، ننوشته و زیبا ....

تنها ترین حرفم ، تنها ترین رازم ........ ناگفته ناخوانا.......

تنها ترین فریاد ، کم حرف و پر معنا .....

تنها ترین شعرم در دفتر ایام

تنهاترین شاعر ، تنهاترین تنها 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٢ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

 

بگذار بمیرم که دگر هم سفری نیست
در سینه من فرصت عشق دگری نیست
بعد تو دلم عرصه تکرار بلا بود
آری از عشق دگر اینجا خبری نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٢ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

بگذارید ، اگر هم نه بهاری ،  باشم

شاعر سوخته گلهای صحاری باشم

می توانم که خودم را بسرایم ، هر چند

نتوانم که همانند قناری باشم

معنی پیر شدن ، ماندن مردابی نیست

پیرم ، اما بگذارید که جاری باشم

کاری از پیش نبردم همه ی عمر ، ولی

شاید این لحظه ی نایافته ، کاری باشم

همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست

نپسندید که در لحظه شماری باشم

همه ی درد من این است که می پندارم

دیگر ای دوست من ، دوست نداری باشم

مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است

کاش شایسته ی این خاکسپاری باش

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

بر غنچه ها نوشته اند لطفا گلی نچینید اما چه سود طوفان خواندن نمیداند!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۱ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()