برو خوش باش که او بیکس تنها جان داد
تو نبودی و غمت را به شب و باران داد

نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت
برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت

وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت
غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت

منتظر بود که شاید تو به یادش باشی
لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی

منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد
ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد

برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد
آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد

برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد
با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد

ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود
کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟

لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم
عاشق و بیکس و تنها و پر از غم رفتم

کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد
او نه از بیکسی ، از غصه ی رفتن دق کرد

او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود
از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود

هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد
بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد

او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت
هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت

آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت
آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()