آه ای دلِ غمگین، که به این روز فکندت؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت!

ای مرغکِ سرگشته، کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟

ای آهویِ تنهایِ گریزانِ پریشان
خون می چکد از حلقه ی پیچانِ کمندت.

ای جام ِ به هم ریخته، صد بار نگفتم
با سنگ دلان یار مشو می شکنندت؟

آه، ای دلِ آزرده، در این هستی ِکوتاه
آتش به سرم می رود از آهِ بلندت!

جان در صدف شعر، گُهَر کردی و گفتی
صاحب نظرانند، پَشیزی بخرندت.

ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند؛
امروز ندانم که فروشند به چندت؟

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی
ارزان تر از این درس ِ محبت ندهندت.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()