بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳۱ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()