گفته آمد که به دلجویی ما می آیی

 

                             دل ندارم که به دلجوش نیازی باشد.

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱۳ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



دیگر مپرس حال که حالی نمانده است

از من به غیر اشک زلالی نمانده است

دیگر مجال صحبت گنجشک و سرو نیست

هیزم شکن بزن که مجالی نمانده است

+ نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



ساقیا چون جام جمشیدی پر از می میکنی

                                                        گرنه این دم فکر برگی میکنی کی میکنی

                من نه آنم کز تو پیوند محبت بگسلم

                                                           بند بندم گر به تیغ قهر چون نی میکنی

           آنچه در دل بردن از لطف دمادم می کنند

                                                          این فسونسازان تو از جور پیاپی میکنی

        سر به صحرا میدهی ای قبلهٔ لیلی و شان

                                                       هرکه را مجنون صفت آواره از حی میکنی

         ساقیا طی کن بساط غم در آن بحر نشاط

                                                          کز نم فیضش گذار از حاتم طی میکنی

          محمل لیلی به سرعت میبری ای ساربان

                                                         گر بدانی حال مجنون ناقه را پی میکنی

     محتشم از ضعف چون گیتی چنانی این زمان

                                                           جای آن دارد اگر جا در دل و پی میکنی


+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٥ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



شرمندتم

داغونم داغون

خیلی دعام کن آبجی

از فشار و غصه دارم میمیرم

دعام کن

از ته قلبم آرزو دارم که همیشه شاد بشی

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



آبجی

این شده تنها راه تماس من

بیام اینجا بنویسم بلکه تو بیای برام نظر بذاری

به یاد قدیم ببینم دست خط تو رو

آبجی

دلم برای اون قدیما تنگه

ولی چه فایده اون روزا دیگه بر نمیگرده

آبجی

دلم یه دنیا حرف داره باهات

...........................................................................................

آبجی

بازم بهم سر بزن تنها چیزی که از تو مونده برام همینه

بازم بهم سر بزن

خیلی تنهام

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

 تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می رود نهفته ازین زخم اندرون

 ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت

 داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد

من بر نخیزم از سر راه وفای تو

 از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد

 روزی که جان فدا کنمت باورت شود

 دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد

 ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند

و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد

 باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد

 چندین مثال از نفس سرد و روی زرد

در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت

 کی می رسند خانه پرستان خوابگرد

 خونی که ریخت از دل ما ، سایه ! حیف نیست

 گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



یک نفر آمد قرارم را گرفت / برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود ، حیف / باد پائیزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق / با نگاهی ، اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود / آمد و دار و ندارم را گرفت . . .

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()





بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳۱ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



نمی دانم چرا امشب دل نیلوفری پژمرد

چرا پروانه عشقی درون پیله اش افسرد

نمی دانم چرا عاشق نباید شادمان باشد

چرا بی خانه و تنها چرا بی همزبان باشد

نمی دانم کدامین دل برایم تنگ می گردد

به دنبال مزار من کدامین چشم می گردد

نمی دانم کجا این دل به مسلخ برده خواهد شد

کجا آوازه دردم زخاطر برده خواهد شد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()




این منم ، ای غمگساران این منم
این شرار سرد خاکستر شده ؟
این منم ای مهربانان این منم
این گل پژمرده ی پرپر شده ؟
این منم یا نغمه یی کز تار عشق
جست و غوغا کرد و خاموشی گرفت ؟
این منم یا نقش صدها آرزو
کاین چنین گرد فراموشی گرفت ؟
خنده بودم بر لبان زندگی
ناگهان در وحشتی پنهان شدم
ناز بودم در نگاه ‌آرزو
اشک خونین درد بی درمان شدم
در کف بد مست بودم جام و او
بر سر سنگی شکست این جام را
چهره شد تاریخ غم تقویم درد
بس که بردم محنت ایام را
این منم ؟ نه !‌ من کجا و غم کجا ؟
خنده های جانفزای من چه شد ؟
از چه رو این گونه افسردم چرا ؟
جان شادی آشنای من چه شد ؟
از چه چون لعلش به دستم بوسه داد
جان دگر شیدا نشد رسوا نشد ؟
از چه چون اشکش به پایم اوفتاد
شور عشقی در دلم پیدا نشد ؟
از چه چشمم ، از نگاه او گریخت
اشتیاق دیده را نادیده کرد ؟
از چه دل ، در پاسخ سرمستیش
سر گرانی کرد و ناسنجیده کرد
هیچ باور می کنید ای دوستان
کاین منم ، این شاخه ی بی بر منم ؟
این منم این باغ بی روح خزان
این منم این شام بی اختر منم ؟

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



شب بر سر من جز غم ایام کسی نیست

می سوزم و می میرم و فریاد رسی نیست

فریاد رس همچو منی کیست در این شهر

فریاد رسی نیست کسی را کسی نیست

بیمارم و تب دارم و در سینه مجروح

چونان که فغان بر کشم از دل نفسی نیست

آن میوه جانبخش که دل در طلب اوست

زینتگر شاخیست که در دسترسی نیست

بیش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار

کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



چه ساده روبروی من ، نشسته آه می کشی
و روی عشق سبزمان خط سیاه می کشـی

تمام لحظـه های مـن در التهـاب مـاندنت
ولی تو راه رفـته را ، به کـوره راه می کشی

غـرور را ندیده ای درون چشـمهای مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه می کشـی

سحر سکوت می کند ، تو رهسپار غربتـی
نگـاه خیرة مـرا به سـوی مـاه می کشـی

مرور را نشانده ای به جای لمس لحظـه ها
تو صـولت غروب را به اشـتباه می کشـی

چـــه انتظـار مبهـمی برای پرکشـیدنم
تکیـده روبروی من ،نشسته آه می کشـی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

به قدر هر چه گل دیدم مرا آزار کردی تو

خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت

چقدر این چشم ها را پیش مردم خوار کردی تو

شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف

شهامت مال هرکس نیست پس انکار کردی تو

چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی

و بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو

شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی

و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو

نمی بخشم تو را او را و هرکس را که بد باشد

خدایم خود تلافی می کند هرکارکردی تو

نمی بایست نفرین آخر پیمان ما باشد

مرا اما به این کار غلط  ناچار کردی تو

دلم را از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ میدانم

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار اتتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

 تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست تو شیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتیست

ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را

 به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آب نمنک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من نگفت

تو  هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکیست این عشق

ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را

میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مقل باران

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم

فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدی در عجیبیست

و یادم هست تو یک بار این را

ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

دلم گلدان شب بو های رویاست

پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار

کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری

حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را

به روی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشتی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگاران را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را

نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست

پر از تنهایی نمنک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری

دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم

تو پایان مرا دیدی و رفتی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده دردلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد،کس به داغ دل باغ ،دل نداد

ای وای،های های عزا در گلو شکست

"بادا "مباد گشت "مباد ا"به باد رفت

"آیا "زیاد رفت و"چرا "در گلو شکست

فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد وخدا ... در گلو شکست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٢ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

هیچ کس نیست که تقسیم کند در اینجا

درد بی برگی و تنهایی و غربت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



امشب اى گل زکدامین غم من نالانى
یا که شاید ز غمم شعر وغزل می خوانى

درعجب نیست دلم ازدل ویادت برود
به گمانم که به عشقم توکنون خندانى

خنده کن لیک نظرکن به دو چشمانِ تَرَم
تو ندانى که چه آورده قضا بر سر من

زندگى بى تو برایم چه ملال انگیز است
بى تو رنگ رخ من همچو گل پاییز است

زردى چهره ام از درد تو و دورى توست
سبب اشگ دو چشمم غم رنجوری توست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



آه ای دلِ غمگین، که به این روز فکندت؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت!

ای مرغکِ سرگشته، کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟

ای آهویِ تنهایِ گریزانِ پریشان
خون می چکد از حلقه ی پیچانِ کمندت.

ای جام ِ به هم ریخته، صد بار نگفتم
با سنگ دلان یار مشو می شکنندت؟

آه، ای دلِ آزرده، در این هستی ِکوتاه
آتش به سرم می رود از آهِ بلندت!

جان در صدف شعر، گُهَر کردی و گفتی
صاحب نظرانند، پَشیزی بخرندت.

ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند؛
امروز ندانم که فروشند به چندت؟

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی
ارزان تر از این درس ِ محبت ندهندت.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



مـی روی تـا بـا نـبـودن عـشق را پـرپـر کـنی

می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تـر کنی

آن هـمـه گـفـتی نگاهـم بـا نگاهـت زنـده اسـت

مـن نـبـاشـم ،می تـوانی روزهـا را ســر کـنی؟

در نـبـودت گـریـه کـردم ، آیـنـه احـسـاس کرد

آیـنـه شـو ، گـریه ام را حـس کـنی ، باور کنی

سـبـز در عـشقت شـدم کـم کـم تـو دانستی ولی

عاقـبـت می خواستی در قـلب مـن خـنجـر کنی

بعـد تـو در سـینه نـامت می شـود یـک خاطره

کـــاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیهِ دردهای هیچکس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچکس نیست

دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست


من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



عذر می خواهم از اینکه شده ام عاشقتان
نازنین هر چه که کردم نشدم لایقتان

به خدا هر چه نشستم به پرم سنگ زدید
هر چه کردم که نخواهم بپرم سنگ زدید

پیش از اینها که بگویید ز من سیر شدید
نازنینم, به دل عاطفه زنجیر شدید

پیش از اینها که بگیرند شما را از من
پیش از اینها که دلم بشکند از تنگ شدن

آنقدر مست شدم از شب چشمان شما
آنقدر محو شما بودم ، دستان شما ...

تا گرفتند شما را ز دل بیکس من
...
من به جا ماندم و صد خاطره دلواپس من !

شهر یکباره پر از عاشق دلباخته شد
چند تندیس قشنگ از دلتان ساخته شد

ناگهان دور شدید از شب تنهایی من
نگران ماند دل عاشق شیدایی من

بغض کردم که بمانید ولی خندیدید
گریه کردم که بدانید... ولی خندیدید

به گمان خودتان ساده فراموشم شد
به شما آنچه که دل داده فراموشم شد

من که باشم ؟که بگویم که شما بد کردید
یا زبانم بشود لال , شما نامردید !!!!!!

نازنین , یاد شما مانده غم بی کسی ام
یادتان هست که من مظهر دلواپسی ام؟

روز برگشتنتان از دل من یادم هست
آه... آن غصّه بیچاره شدن یادم هست

گله ای نیست از این خاطره ها ,ناجی ناب
دسته گل را دل دیوانه من داد به آب !

دل به دور دلتان بیشتر از حد گردید
نازنین با غمتان خوب ... تلافی کردید

اگر از حد خودم دور شدم می بخشید
پیش شیرینیتان شور شدم می بخشید

من ولی عاشقم این بی خبری حقم نیست
به خدا این همه هم, در به دری حقم نیست

شرمسارم من از این , کاش ببخشید مرا
اتفاقی ست که افتاده ببخشید شما

به خدا خسته ام از این همه تنهایی محض
عذر می خواهم از این قصّه شیدایی محض

عذر می خواهم از این خاطره بازی هایم
هرچه کردم بروم باز , ولی می آیم

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



با عاشقان به حال وداعی سفر بخیر

از دوری تو عاقبت چشم تر به خیر

تنها شدیم و خلوت ما گریه خیز شب

اشک شبان غربت و آه سحر به خیر

اکنون که پیش چشم منی ابر گریه ام

آن لحظه یی که دور شوی از نظر به خیر

من سرخوشم به اشک خود و خنده های تو

شوق پدر چو نیست نشاط  پسر به خیر

گر صبر ما به سوی ظفر میبرد تو را

در من شکیب تلخ و امید ظفر به خیر

من باغبان خسته تنم ای نهال سبز

بر قامت صنوبری ات برگ و بر به خیر

چون می روی به نامه ی خود شاد کن مرا

یاد تو با خبر نامه بر به خیر

گر عمر بود دیدن رویت بهشت ماست

ورنه بگو به گریه که یاد پدر به خیر

تاب فراق از پدر پیر خود مخواه

ای یادگار روز جوانی سفر به خیر

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست

تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست

این قدر نپرسید کجا رفت و کی آمد

اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



خط اول توی قصه،یه نگاه محرمانه/ دنبال بهونه بودیم واسه گفتن ترانه

خط دوم حس تازه،عطر گل،گلای مریم/ فاصله فقط یه لبخند،از بهشت تا به جهنم

خط سوم یکی می گفت دلتو بزن به دریا /می گفت عاشقی همینه از حالا تا ته دنیا

خط چهارم،خط جرئت،یه نگاه عاشقونه/ خط کشیدن رو تموم گلای وحشی پونه

خط پنجم گر گرفتن،لمس دستای تو و من /واسه آخرای قصه نقشه تازه کشیدن

خط بعد خط تپش بود،پر زدن تا بینهایت /یکی هی می گفت دوباره،دل من می گفت اطاعت

خط هفتم میل بوسه،حسرت لمس تن تو/ آرزوم فقط همین بود،لحظه لحظه دیدن تو

خط هشتم چه سکوتی تو فضای قصه پیچید /چشم هیچ درختی دیگه،بوسه ما رو نمی دید

تا ته دنیا می خواستم،سر روی شونت بذارم/ اما... تو باید می رفتی خط آخر از کنارم


+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



وقت تنگ است کسی گفت :بیا تا برویم
بوی مردار گرفتیم از اینجا برویم

چشم چرخاند و زمین دور سرم می چرخید
ناگهان باز کسی گفت خدا را برویم

عشق در معرکه امروز غریب است غریب
کاش فرصت بدهد مرگ که فردا برویم

کم بگویید که این چشم به راهی تا کی ؟
ترسم آخر همه از خاطر دنیا برویم

ما از این -ماندن بی عشق - دگر خسته شدیم
گر دلت پا به رکاب است بیا تا برویم

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد
پیش چشم شمع ها پروانه ای افتاد و مرد

از لطافت یاد تو چون صبح گل ها خیس بود
شبنمی از پشت بام خانه ای افتاد و مرد

موی شبگونی که چنگش میزدی شب تا سحر
از سپیدی لا به لای شانه ای افتاد و مرد

ازدیاد پنجره جان قناری را گرفت
در قفس از نغمه ی مستانه ای افتاد و مرد

این کلاغ قصه را هرگز تو هم نشنیده ای
تا خودش هم قصه شد افسانه ای افتاد و مرد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



دوباره ساز سکوت و صدای تنهایی

و بال بال دلم در هوای تنهایی

دو کاسه بغض و کمی اشک و پای صحبت دل

و پا گرفتن شعری به پای تنهایی

نشسته لرزش تلخی در ارتعاش صدا

به روی زمزمه‌ی یا خدای تنهایی

چقدر حسرت سهراب رو به هیچستان

نشسته پشت همین ناکجای تنهایی

رسیده ام سر داری پر از تب پوچی

به انعکاس خودم در صدای تنهایی

میان من و امشب چه گیر و داری هست ؟

که هر دو غرق هم و مبتلای تنهایی ...

کسی به در زد و من دربدر شدم از خویش

کسی رسیده سر انتهای تنهایی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



عاقبت روزی مزار سرد من
مأمن دنجی برایت می شود
عکس من با آخرین لبخند محو
شاهد شب گریه هایت می شود

می گذاری سر به روی گور من
سنگ قبرم می شود دنیای تو
از تمام آنچه با هم داشتیم
یاد من می ماند و فردای تو

با خودت آرام نجوا می کنی
شعرهایی که برایت گفته ام
قلب بی تابت، پریشان می شود
تازه می فهمی چقدر آشفته ام!

می شوی دلتنگ من، اما چه سود؟!
آن زمان که فرصتِ دیدار نیست
بعد من حتی رفیق دستِ تو
سیمهای مشکیِ گیتار نیست

لمس خواهد کرد انگشتان تو
نامِ این از زندگی خط خورده را
چشم زیبای تو گریان می شود
هر کجا بیند گُلی پژمرده را...!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



نباشم گر در این محفل ، چه غم ، دیوانه ای کمتر

خوش آن روزی ز خاطر ها روم ، افسانه ای کمتر

بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم

بگرد شمع هستی ، بی خبر پروانه ای کمتر

تو ای تیر قضا ، صیدی ز من بهتر کجا جویی

به کنج این قفس مرغ ِ نچیده دانه ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی

نوایی کم ، غمی کم ، ناله ی مستانه ای کمتر

ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم

میانِ آشنایانِ جهان ، بیگانه ای کمتر

چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل

نداری تاب مستی جانِ من ، پیمانه ای کمتر

چو مستی بخش گفتاری ندارم ، دم فروبستم

سبو بشکسته ای در گوشه ی میخانه ای کمتر

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانیست و من
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی
مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است
آری آزاده ترین مرد جهانت شده ام

اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد
حرف آخر...تو کجایی؟نگرانت شده ام

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق دل تنهای مرا بشناسد

حجم خاکستری غربت تنهایی من

یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از خامشی چشمانم

شب یلدای غزلهای مرا بشناسد

سفر عشق به آبادی خاموش دلم

یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک

طلب عشق و تمنای مرا بشناسد

دلم آویخته از دار پریشانی ها

یک نفر نیست مسیحای مرا بشناسد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

باشد تو برو لیک دل من اینجاست

بی آنکه بگویم دل تنگم تنهاست

بی آنکه بگویم تو نباشی سخت است

باشد تو برو جای تو اینجا سبز است

با آنکه تو آنرا دل خود نامیدی

با آنکه تو چون صبح به او تابیدی

با آنکه دودستت به خیالش وصل است

باشد تو برو ماندنت اینجا سخت است

دیگر نه نیازی به دل من داری

نه عهد دگر بهر شکستن داری

من نیز خدای دل خود را دارم

تا درد دلم را به دلش بسپارم

تا آنکه بگویم دل تنگم تنهاست

او رفته ولی عکس نگاهش اینجاست

با اوست که گویم غم خود پنهانی

آنجاست که بیند من و این ویرانی

آنجاست که او با غم من می خندد

تو عهد شکستی و خدا می بندد

آری تو برو فرصت ما رفت به باد

آنجا که دلت نغمه ی رفتن سر داد

آنجا که نگاهی به نگاهت لغزید

آنجا که به دل بوی خیانت پیچید

آنجا که پیم داد کشیدی برگرد

آنجا که دلم بی تو شبی را سر کرد

باشد تو برو سایه ی تو سنگین است

مادام که باشی دل تو غمگین است

پرواز کن و با دو پر شاد برو

من نیز گذشتم ? تو هم آزاد ? برو . . .

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 


بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

تشنه ی این چشمه ام ، چه سود ، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم

زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم

ای گل زیبا، بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

گوشه ای تنها، چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم

آن گل خشکیده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟

جز به تو، از سوز عشق با که بنالم
جز ز تو، درمان درد، از که بجویم؟

من، دگر آن نیستم، به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام، به هیچ نیرزم

عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است

تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسه

مهلت عاشقی هامون داره به اخر میرسه

نگاه نکن به آسمون خورشید خانوم رفته دیگه

اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمیگه

بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره

گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره

ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره

شب میره اما تو کوچه تاریکیشو جا میذاره

از خواب نمیپره کسی وقتی که برگا میریزن

شقایقای بی پناه اسیر دست پاییزن

مرز و حصار انتظار گم تو غبار جاده هاست

تو این هجوم بی کسی پروانه بودن اشتباست

همدم غصه های تو زخمی بغض خاطرست

اما هنوزم غروبا عاشقی پشت پنجرست

همش غم و همش غروب یه غنچه و صد تا خزون

دلم میگیره واسه غربت پاک باغچمون

بخواب اصالت سحر که دیگه تو دنیای ما

چراغی روشن نمیشه به دست سرد ادما

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

آنقدر رسم وفا مرده که ترسم لیلی
هم زنده شود یاد زمجنون نکند
بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا
غم به این بیگانگی هر شب به ما سر میزند

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبی بپا

در میان دودمانم کرد و رفت

آمد و روئی گشود و شد نهان

نام خود، ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد، من شعله ای

در وجود خود، نهانم کرد و رفت

آمد و برقی شد و جانم بسوخت

آتشین تر این بیانم کرد و رفت

آمد و آیینه گردانم بشد

طوطی بی همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمه ی آب روانم کرد و رفت

آمد و تیری زد و شد ناپدید

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

امشب دلم شکست و کسی باورش نکرد
اما ببین که چادر غم را سرش نکرد
چرخید توی باغ و گلی آب داد و رفت
حتی نگاه سمت گل پرپرش نکرد
هی بال می زدم شاید کفترش شوم
هی زار می زنم که مرا کفترش نکرد
روح مرا دوباره به اتش کشید و رفت
حتی کمی نگاه به خاکسترش نکرد
دریای گرم وسوسه اش موج می زند
در قلب کوچکم که کسی باورش نکرد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

وقت رفتن چشمهایت را تماشا می کنم.
غصه ها را می کشم در خویش و حاشا می کنم.
آسمان ارزانی چشمان مستت عشق من.
آسمان را زیر پاهایت تماشا می کنم.
میروی در لا به لای ابرها گم میشوی.
رفتنت در عمق دریا را تماشا می کنم.
آسمان بغضش شکست از خلوت سنگین من.
زیر باران ...خاطراتت را تماشا می کنم ...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

هیچکس تنهاییم را حس نکرد
هق هق ِ شیداییم را حس نکرد
هیچکس من را برای من نخواست
یا برای من گُلی در دل نکاشت
هیچکس اشکِ حزینم را ندید
این گُل ِ محزون ِ تنها را نچید
هرکَسی آمد، دلم را پاره کرد
پاره هایِ پاره را صدپاره کرد
هیچکس از دوستی، یارم نشد
اشتیاق ِ باغ را در من نجُست
هرکسی بهر ِ کاری شد یار ِ من
با قلبِ پر از کینه جُست اسرارِ من
هیچکس دردآشنایِ من نبود
یا در انبوهِ غمم مَحرم نبود
تیشه برداشته بر ریشه ی جان ِ من زدند
جان و دل به شلاقِ کنایه می زدند
در چنین آشفته بازاری، کجا مَرهم کجاست
مَرهمی بر زخم های بی شمار ِ من کجاست
روح ِ من دربندِ جسم و جسم ِ من زندانی است
جسم هم مانند روحم، در پی ویرانی است
گر چه خواستم، ایستاده باشم هم چو سرو
قامتم را هم شکستند، استخوانم هم شکست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

وقتی که بی دلیل دوباره هوا گرفت
باران گرفت و اشک نگاه مرا گرفت
یک لحظه خاطرات به ذهنم مرور شد
باران بدون آمدن تو چرا گرفت؟
با یک نگاه گنگ که معنای تلخ داشت
رفت و غمی بزرگ دلم را فرا گرفت
میخواستم بگویمت ای خوب من نرو
اما درون حنجره من صدا گرفت
او بی دلیل رفت و قضا را بهانه کرد
در دل امید داشتم اما قضا گرفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

در راه زندگی شکستم چو شیشه ای
زانو زدم چو قطره ای در پای صخره ای

در جمع دوستان بودم بلبل و گلی
تنها شدم چو مرغ پر و بال شکسته ای

دیوار از سکوت کشیدم به دور خویش
خاموش شدم چو نغمه ی از یاد رفته ای

آتش زنم به حلقه ی یاران بیوفا
ماتم کنم به رشته ی از هم گسسته ای

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۳ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

 

جاده ی قلب مرا رهگذری نیست که نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست

آن چنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد
که در او از مه شادی اثری نیست که نیست

شاید این قسمت من بود که بیکس باشم
که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست

این دل خسته زمانی پر پروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست

بس که تنهایم و یار دگر نیست مرا
بعد مرگ دل من چشم تری نیست که نیست

شب تاریک ، شده حاکم چشم و دل من
با من شب زده حتی سحری نیست که نیست

کامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
که به شیرینی مرگم شکری نیست که نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

قاصدک حرف دلم را تو فقط می دانی

نامه عاشقیم را تو فقط می خوانی

قاصدک هیچ کس با من نیست

همه رفتند ، تو چرا می مانی؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

دلم گرفته

هر وقت خواب تو رو می بینم اینجوری میشم

وقتی حرفاتو یادم میفته

وقتی می دونم الان کجایی و چیکار میکنی

وقتی فکر می کنم تموم حرفایی که زدی یه دروغ بود

...

آه....آه....آه....تنها چیزی که می تونم بگم بلکه یه خورده بغضم باز بشه

بغضی که تو برام یادگاری گذاشتی

تو بیداری که بهم دروغ گفتی

تو رو خدا دیگه تو خوابم نیا و همون دروغارو تکرار نکن

بخدا دیگه خسته شدم

چقدر هرشب خواب فردا صبحش گریه

این شده خوراک هر روز و هر شب سه سالم

چقدر....؟

بسه دیگه .... بسه

شب و سکوت و سیاهی دلی نمانده دگر
 فغان و حسرت واهی دلی نمانده دگر
 اگر برآمده جان تا به لب شگفتی نیست
 همی بنالم ازاین غم دلی نمانده دگر
نفس نفس ، نفسم سخت می شود دیگر
 و سوز سرد زمستان دلی نمانده دگر
نگاه سرد مسافر ز خاطرم رفته است
کجاست خاطره هایم ؟ دلی نمانده دگر
کجاست خاطره ای سر نهم به شانه او
 و گریه های سوخته من دلی نمانده دگر
 برای گریه هم اینک ای عزیز فرصت نیست
 برای گریه و باران دلی نمانده دگر
 شب است و عاقبتم صبح را نخواهد دید
 صدای قهقه مرگ چون دلی نمانده دگر

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

برو خوش باش که او بیکس تنها جان داد
تو نبودی و غمت را به شب و باران داد

نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت
برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت

وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت
غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت

منتظر بود که شاید تو به یادش باشی
لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی

منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد
ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد

برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد
آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد

برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد
با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد

ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود
کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟

لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم
عاشق و بیکس و تنها و پر از غم رفتم

کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد
او نه از بیکسی ، از غصه ی رفتن دق کرد

او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود
از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود

هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد
بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد

او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت
هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت

آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت
آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

من مانده ام و اشک ‌، بگو ، می ریزد
دریاست که آمده به جو می ریزد
این کوه فقط نماد کوهستان است
دستی بزنی اگر ،فرو می ریزد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٢ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود
ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد
هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم
تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود
گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد
سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام
من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام

این روا نیست که من را به بدی یاد کنی
من خراب تو شوم ، خویش خود آباد کنی

من از این بازی تقدیر فقط بد دیدم
هر چه بد کرد فلک با بدی اش چرخیدم

من اگر ما نشدم چون که دلم راضی نیست
بعد تو هیچ کسی لایق این بازی نیست

من اگر ما نشدم چشم به راهت بودم
من از آن روز ازل مست نگاهت بودم

تو ولی ما شده ای بی خبری از من ها
خاطرت نیست که من مانده ام اینجا تنها

خاطرت نیست که روزی من و تو ما بودیم
من و تو رهگذر کوچه ی رویا بودیم

ولی افسوس که این قصه ی خوش پایان داشت
من اگر ما نشدم درد دلم درمان داشت

من اگر ما نشدم ، آه دریغا فریاد
من و این قصه ی تلخ و تو و عشقی آزاد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٢ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

تنها ترین شمعم ، آشفته و شیدا..... تنها ترین شعرم ، ننوشته و زیبا ....

تنها ترین حرفم ، تنها ترین رازم ........ ناگفته ناخوانا.......

تنها ترین فریاد ، کم حرف و پر معنا .....

تنها ترین شعرم در دفتر ایام

تنهاترین شاعر ، تنهاترین تنها 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٢ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()