ساقیا چون جام جمشیدی پر از می میکنی

                                                        گرنه این دم فکر برگی میکنی کی میکنی

                من نه آنم کز تو پیوند محبت بگسلم

                                                           بند بندم گر به تیغ قهر چون نی میکنی

           آنچه در دل بردن از لطف دمادم می کنند

                                                          این فسونسازان تو از جور پیاپی میکنی

        سر به صحرا میدهی ای قبلهٔ لیلی و شان

                                                       هرکه را مجنون صفت آواره از حی میکنی

         ساقیا طی کن بساط غم در آن بحر نشاط

                                                          کز نم فیضش گذار از حاتم طی میکنی

          محمل لیلی به سرعت میبری ای ساربان

                                                         گر بدانی حال مجنون ناقه را پی میکنی

     محتشم از ضعف چون گیتی چنانی این زمان

                                                           جای آن دارد اگر جا در دل و پی میکنی


+ نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٥ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



وقتی از تو دل بریدم / جز خودت چیزی ندیدم / پی هر کسی که رفتم / آخرش به تو رسیدم / حالا که رفتم و گشتم میبینم تکی تو دنیا / نمیشه تو رو عوض کرد حتی با شبای یلدا / انگار آسمون نمیخواست ببینه ما رو با هم / یادته لحظه آخر زیر اون بارون نم نم / گل سرختو گرفتی دادی دستم گل مریم / حالا ما از هم جداییم میمیریم من و تو کم کم / دریاها هنوز کبودن بعضی ها هنوز حسودن / هم واسه تو مینویسم هم اونایی که نبودن /  اسم تو عشق تو رفته تو رگ و تو خون و ریشه / یادته خاستی بمونم ولی کردم گریه که نمیشه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٩ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



عشق در دل ماند و یار از دست رفت          دوستان! دستی، که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل!               کی رسم؟ چون روزگار از دست رفت

بخت و رای و زور و زر بودم، دریغ!               کاندر این غم، هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند           صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندرآیم گو درآی                    بهتر از من صدهزار از دست رفت!

بیم جان کاین بار خونم می‌خورد               ور نه این دل چند بار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود؟                چون زمام اختیار از دست رفت

سعدیا! با یار عشق آسان بود                 عشق باز! اکنون که یار از دست رفت

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



سایه جان رفتنی‌استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله‌ی شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی‌ای را که پی غرق شدن ساخته‌اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه‌ی نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه‌ی ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



شب بر سر من جز غم ایام کسی نیست

می سوزم و می میرم و فریاد رسی نیست

فریاد رس همچو منی کیست در این شهر

فریاد رسی نیست کسی را کسی نیست

بیمارم و تب دارم و در سینه مجروح

چونان که فغان بر کشم از دل نفسی نیست

آن میوه جانبخش که دل در طلب اوست

زینتگر شاخیست که در دسترسی نیست

بیش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار

کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



چه ساده روبروی من ، نشسته آه می کشی
و روی عشق سبزمان خط سیاه می کشـی

تمام لحظـه های مـن در التهـاب مـاندنت
ولی تو راه رفـته را ، به کـوره راه می کشی

غـرور را ندیده ای درون چشـمهای مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه می کشـی

سحر سکوت می کند ، تو رهسپار غربتـی
نگـاه خیرة مـرا به سـوی مـاه می کشـی

مرور را نشانده ای به جای لمس لحظـه ها
تو صـولت غروب را به اشـتباه می کشـی

چـــه انتظـار مبهـمی برای پرکشـیدنم
تکیـده روبروی من ،نشسته آه می کشـی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار اتتظارت تا سحر گاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

 تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیزست تو شیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتیست

ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را

 به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آب نمنک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من نگفت

تو  هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکیست این عشق

ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را

میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مقل باران

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم

فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدی در عجیبیست

و یادم هست تو یک بار این را

ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

دلم گلدان شب بو های رویاست

پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار

کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری

حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را

به روی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشتی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگاران را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را

نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست

پر از تنهایی نمنک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری

دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم

تو پایان مرا دیدی و رفتی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت

از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی ها تمام صحنه سازی ها تظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت یارم شود

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده دردلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد،کس به داغ دل باغ ،دل نداد

ای وای،های های عزا در گلو شکست

"بادا "مباد گشت "مباد ا"به باد رفت

"آیا "زیاد رفت و"چرا "در گلو شکست

فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد وخدا ... در گلو شکست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٢ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

هیچ کس نیست که تقسیم کند در اینجا

درد بی برگی و تنهایی و غربت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



امشب اى گل زکدامین غم من نالانى
یا که شاید ز غمم شعر وغزل می خوانى

درعجب نیست دلم ازدل ویادت برود
به گمانم که به عشقم توکنون خندانى

خنده کن لیک نظرکن به دو چشمانِ تَرَم
تو ندانى که چه آورده قضا بر سر من

زندگى بى تو برایم چه ملال انگیز است
بى تو رنگ رخ من همچو گل پاییز است

زردى چهره ام از درد تو و دورى توست
سبب اشگ دو چشمم غم رنجوری توست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



آه ای دلِ غمگین، که به این روز فکندت؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت!

ای مرغکِ سرگشته، کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟

ای آهویِ تنهایِ گریزانِ پریشان
خون می چکد از حلقه ی پیچانِ کمندت.

ای جام ِ به هم ریخته، صد بار نگفتم
با سنگ دلان یار مشو می شکنندت؟

آه، ای دلِ آزرده، در این هستی ِکوتاه
آتش به سرم می رود از آهِ بلندت!

جان در صدف شعر، گُهَر کردی و گفتی
صاحب نظرانند، پَشیزی بخرندت.

ارزان ترت از هیچ گرفتند و گذشتند؛
امروز ندانم که فروشند به چندت؟

جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی
ارزان تر از این درس ِ محبت ندهندت.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



مـی روی تـا بـا نـبـودن عـشق را پـرپـر کـنی

می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تـر کنی

آن هـمـه گـفـتی نگاهـم بـا نگاهـت زنـده اسـت

مـن نـبـاشـم ،می تـوانی روزهـا را ســر کـنی؟

در نـبـودت گـریـه کـردم ، آیـنـه احـسـاس کرد

آیـنـه شـو ، گـریه ام را حـس کـنی ، باور کنی

سـبـز در عـشقت شـدم کـم کـم تـو دانستی ولی

عاقـبـت می خواستی در قـلب مـن خـنجـر کنی

بعـد تـو در سـینه نـامت می شـود یـک خاطره

کـــاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



عذر می خواهم از اینکه شده ام عاشقتان
نازنین هر چه که کردم نشدم لایقتان

به خدا هر چه نشستم به پرم سنگ زدید
هر چه کردم که نخواهم بپرم سنگ زدید

پیش از اینها که بگویید ز من سیر شدید
نازنینم, به دل عاطفه زنجیر شدید

پیش از اینها که بگیرند شما را از من
پیش از اینها که دلم بشکند از تنگ شدن

آنقدر مست شدم از شب چشمان شما
آنقدر محو شما بودم ، دستان شما ...

تا گرفتند شما را ز دل بیکس من
...
من به جا ماندم و صد خاطره دلواپس من !

شهر یکباره پر از عاشق دلباخته شد
چند تندیس قشنگ از دلتان ساخته شد

ناگهان دور شدید از شب تنهایی من
نگران ماند دل عاشق شیدایی من

بغض کردم که بمانید ولی خندیدید
گریه کردم که بدانید... ولی خندیدید

به گمان خودتان ساده فراموشم شد
به شما آنچه که دل داده فراموشم شد

من که باشم ؟که بگویم که شما بد کردید
یا زبانم بشود لال , شما نامردید !!!!!!

نازنین , یاد شما مانده غم بی کسی ام
یادتان هست که من مظهر دلواپسی ام؟

روز برگشتنتان از دل من یادم هست
آه... آن غصّه بیچاره شدن یادم هست

گله ای نیست از این خاطره ها ,ناجی ناب
دسته گل را دل دیوانه من داد به آب !

دل به دور دلتان بیشتر از حد گردید
نازنین با غمتان خوب ... تلافی کردید

اگر از حد خودم دور شدم می بخشید
پیش شیرینیتان شور شدم می بخشید

من ولی عاشقم این بی خبری حقم نیست
به خدا این همه هم, در به دری حقم نیست

شرمسارم من از این , کاش ببخشید مرا
اتفاقی ست که افتاده ببخشید شما

به خدا خسته ام از این همه تنهایی محض
عذر می خواهم از این قصّه شیدایی محض

عذر می خواهم از این خاطره بازی هایم
هرچه کردم بروم باز , ولی می آیم

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



باور نکن که شعر من عاشقانه است

این بیت ها برای من تنها بهانه است

تنها بهانه ای که من از غم گذر کنم

انگار بی تو غمم هم شاعرانه است

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

 بی گمان زودتر از دل برود

 مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود 

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن

دیر گاهیست در این منزل نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



با عاشقان به حال وداعی سفر بخیر

از دوری تو عاقبت چشم تر به خیر

تنها شدیم و خلوت ما گریه خیز شب

اشک شبان غربت و آه سحر به خیر

اکنون که پیش چشم منی ابر گریه ام

آن لحظه یی که دور شوی از نظر به خیر

من سرخوشم به اشک خود و خنده های تو

شوق پدر چو نیست نشاط  پسر به خیر

گر صبر ما به سوی ظفر میبرد تو را

در من شکیب تلخ و امید ظفر به خیر

من باغبان خسته تنم ای نهال سبز

بر قامت صنوبری ات برگ و بر به خیر

چون می روی به نامه ی خود شاد کن مرا

یاد تو با خبر نامه بر به خیر

گر عمر بود دیدن رویت بهشت ماست

ورنه بگو به گریه که یاد پدر به خیر

تاب فراق از پدر پیر خود مخواه

ای یادگار روز جوانی سفر به خیر

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست

تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست

این قدر نپرسید کجا رفت و کی آمد

اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



خط اول توی قصه،یه نگاه محرمانه/ دنبال بهونه بودیم واسه گفتن ترانه

خط دوم حس تازه،عطر گل،گلای مریم/ فاصله فقط یه لبخند،از بهشت تا به جهنم

خط سوم یکی می گفت دلتو بزن به دریا /می گفت عاشقی همینه از حالا تا ته دنیا

خط چهارم،خط جرئت،یه نگاه عاشقونه/ خط کشیدن رو تموم گلای وحشی پونه

خط پنجم گر گرفتن،لمس دستای تو و من /واسه آخرای قصه نقشه تازه کشیدن

خط بعد خط تپش بود،پر زدن تا بینهایت /یکی هی می گفت دوباره،دل من می گفت اطاعت

خط هفتم میل بوسه،حسرت لمس تن تو/ آرزوم فقط همین بود،لحظه لحظه دیدن تو

خط هشتم چه سکوتی تو فضای قصه پیچید /چشم هیچ درختی دیگه،بوسه ما رو نمی دید

تا ته دنیا می خواستم،سر روی شونت بذارم/ اما... تو باید می رفتی خط آخر از کنارم


+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



وقت تنگ است کسی گفت :بیا تا برویم
بوی مردار گرفتیم از اینجا برویم

چشم چرخاند و زمین دور سرم می چرخید
ناگهان باز کسی گفت خدا را برویم

عشق در معرکه امروز غریب است غریب
کاش فرصت بدهد مرگ که فردا برویم

کم بگویید که این چشم به راهی تا کی ؟
ترسم آخر همه از خاطر دنیا برویم

ما از این -ماندن بی عشق - دگر خسته شدیم
گر دلت پا به رکاب است بیا تا برویم

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



دیشب از بام جنون دیوانه ای افتاد و مرد
پیش چشم شمع ها پروانه ای افتاد و مرد

از لطافت یاد تو چون صبح گل ها خیس بود
شبنمی از پشت بام خانه ای افتاد و مرد

موی شبگونی که چنگش میزدی شب تا سحر
از سپیدی لا به لای شانه ای افتاد و مرد

ازدیاد پنجره جان قناری را گرفت
در قفس از نغمه ی مستانه ای افتاد و مرد

این کلاغ قصه را هرگز تو هم نشنیده ای
تا خودش هم قصه شد افسانه ای افتاد و مرد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



دوباره ساز سکوت و صدای تنهایی

و بال بال دلم در هوای تنهایی

دو کاسه بغض و کمی اشک و پای صحبت دل

و پا گرفتن شعری به پای تنهایی

نشسته لرزش تلخی در ارتعاش صدا

به روی زمزمه‌ی یا خدای تنهایی

چقدر حسرت سهراب رو به هیچستان

نشسته پشت همین ناکجای تنهایی

رسیده ام سر داری پر از تب پوچی

به انعکاس خودم در صدای تنهایی

میان من و امشب چه گیر و داری هست ؟

که هر دو غرق هم و مبتلای تنهایی ...

کسی به در زد و من دربدر شدم از خویش

کسی رسیده سر انتهای تنهایی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



عاقبت روزی مزار سرد من
مأمن دنجی برایت می شود
عکس من با آخرین لبخند محو
شاهد شب گریه هایت می شود

می گذاری سر به روی گور من
سنگ قبرم می شود دنیای تو
از تمام آنچه با هم داشتیم
یاد من می ماند و فردای تو

با خودت آرام نجوا می کنی
شعرهایی که برایت گفته ام
قلب بی تابت، پریشان می شود
تازه می فهمی چقدر آشفته ام!

می شوی دلتنگ من، اما چه سود؟!
آن زمان که فرصتِ دیدار نیست
بعد من حتی رفیق دستِ تو
سیمهای مشکیِ گیتار نیست

لمس خواهد کرد انگشتان تو
نامِ این از زندگی خط خورده را
چشم زیبای تو گریان می شود
هر کجا بیند گُلی پژمرده را...!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



نباشم گر در این محفل ، چه غم ، دیوانه ای کمتر

خوش آن روزی ز خاطر ها روم ، افسانه ای کمتر

بگو برق بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم

بگرد شمع هستی ، بی خبر پروانه ای کمتر

تو ای تیر قضا ، صیدی ز من بهتر کجا جویی

به کنج این قفس مرغ ِ نچیده دانه ای کمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی

نوایی کم ، غمی کم ، ناله ی مستانه ای کمتر

ز جمع خود برانیدم که همدردی نمی بینم

میانِ آشنایانِ جهان ، بیگانه ای کمتر

چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل

نداری تاب مستی جانِ من ، پیمانه ای کمتر

چو مستی بخش گفتاری ندارم ، دم فروبستم

سبو بشکسته ای در گوشه ی میخانه ای کمتر

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام
بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانیست و من
بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی
مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است
آری آزاده ترین مرد جهانت شده ام

اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد
حرف آخر...تو کجایی؟نگرانت شده ام

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

باشد تو برو لیک دل من اینجاست

بی آنکه بگویم دل تنگم تنهاست

بی آنکه بگویم تو نباشی سخت است

باشد تو برو جای تو اینجا سبز است

با آنکه تو آنرا دل خود نامیدی

با آنکه تو چون صبح به او تابیدی

با آنکه دودستت به خیالش وصل است

باشد تو برو ماندنت اینجا سخت است

دیگر نه نیازی به دل من داری

نه عهد دگر بهر شکستن داری

من نیز خدای دل خود را دارم

تا درد دلم را به دلش بسپارم

تا آنکه بگویم دل تنگم تنهاست

او رفته ولی عکس نگاهش اینجاست

با اوست که گویم غم خود پنهانی

آنجاست که بیند من و این ویرانی

آنجاست که او با غم من می خندد

تو عهد شکستی و خدا می بندد

آری تو برو فرصت ما رفت به باد

آنجا که دلت نغمه ی رفتن سر داد

آنجا که نگاهی به نگاهت لغزید

آنجا که به دل بوی خیانت پیچید

آنجا که پیم داد کشیدی برگرد

آنجا که دلم بی تو شبی را سر کرد

باشد تو برو سایه ی تو سنگین است

مادام که باشی دل تو غمگین است

پرواز کن و با دو پر شاد برو

من نیز گذشتم ? تو هم آزاد ? برو . . .

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 


آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود وبس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟

عشق دیرینت گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود ...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 


بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

تشنه ی این چشمه ام ، چه سود ، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم

زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم

ای گل زیبا، بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

گوشه ای تنها، چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم

آن گل خشکیده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟

جز به تو، از سوز عشق با که بنالم
جز ز تو، درمان درد، از که بجویم؟

من، دگر آن نیستم، به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام، به هیچ نیرزم

عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است

تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

بخواب گل شکستنی که شب داره سر میرسه

مهلت عاشقی هامون داره به اخر میرسه

نگاه نکن به آسمون خورشید خانوم رفته دیگه

اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمیگه

بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره

گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره

ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره

شب میره اما تو کوچه تاریکیشو جا میذاره

از خواب نمیپره کسی وقتی که برگا میریزن

شقایقای بی پناه اسیر دست پاییزن

مرز و حصار انتظار گم تو غبار جاده هاست

تو این هجوم بی کسی پروانه بودن اشتباست

همدم غصه های تو زخمی بغض خاطرست

اما هنوزم غروبا عاشقی پشت پنجرست

همش غم و همش غروب یه غنچه و صد تا خزون

دلم میگیره واسه غربت پاک باغچمون

بخواب اصالت سحر که دیگه تو دنیای ما

چراغی روشن نمیشه به دست سرد ادما

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()




آیینه دلم ز چه زنگار غم گرفت

تار امیدها همه پود الم گرفت

گفتم مرا نیاز به نازش نمانده است

فرصت طلب رسید و سخن مغتنم گرفت

او را که با سخن به دلش ره نبرده ام

از ره رسیده ای به سپاه درم گرفت

اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت

هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت

یک عمر گشتم از پی آن عمر جاودان

گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت

نازم بدان نگاه که او با اشاره ای

نام مرا ز دفتر هستی قلم گرفت

من با که گویم این غم بسیار کو مرا

در خیل کشتگان رخش دست کم گرفت

برگرد ای امید ز کف رفته تا به کی

هر شب فغان کنم که خدایا دلم گرفت

در سینه ام نهال غمش نشاند عشق

باری گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت

تا بگذرد ز کوه غم عشق او حمید

دستی شکسته داشت به پای قلم گرفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

خداحافظ ! خداحافظ ! سلام خوب دیروزم

بدون ، من تا ته دنیا  به آتیش تو می سوزم

خداحافظ ! خداحافظ ! همیشه همدم و همراه

دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه

خداحافظ ! خداحافظ ! عزیز خسته از تکرار

مگو تقدیر ما این بود ، محاله بعد از این دیدار

خداحافظ ! خداحافظ ! سیه پوش سراپا نور

شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورا دور

خداحافظ غزلساز طناب و شاخه و رویا

صدای ناب روئیدن ، غریق عاشق دریا

خداحافظ ! خداحافظ ! گل اردیبهشت من

پر از نام زلال توست ، کتاب سرنوشت من

خداحافظ ! خداحافظ ! دلیل تازه بودنها

خداحافظ ! خداحافظ ! تمنای سرودنها

خداحافظ ! خداحافظ ! سفر خوش راه رویا باز

پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبی بپا

در میان دودمانم کرد و رفت

آمد و روئی گشود و شد نهان

نام خود، ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد، من شعله ای

در وجود خود، نهانم کرد و رفت

آمد و برقی شد و جانم بسوخت

آتشین تر این بیانم کرد و رفت

آمد و آیینه گردانم بشد

طوطی بی همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمه ی آب روانم کرد و رفت

آمد و تیری زد و شد ناپدید

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد .... فرهاد رفته باشد

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

وقت رفتن چشمهایت را تماشا می کنم.
غصه ها را می کشم در خویش و حاشا می کنم.
آسمان ارزانی چشمان مستت عشق من.
آسمان را زیر پاهایت تماشا می کنم.
میروی در لا به لای ابرها گم میشوی.
رفتنت در عمق دریا را تماشا می کنم.
آسمان بغضش شکست از خلوت سنگین من.
زیر باران ...خاطراتت را تماشا می کنم ...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

وقتی که بی دلیل دوباره هوا گرفت
باران گرفت و اشک نگاه مرا گرفت
یک لحظه خاطرات به ذهنم مرور شد
باران بدون آمدن تو چرا گرفت؟
با یک نگاه گنگ که معنای تلخ داشت
رفت و غمی بزرگ دلم را فرا گرفت
میخواستم بگویمت ای خوب من نرو
اما درون حنجره من صدا گرفت
او بی دلیل رفت و قضا را بهانه کرد
در دل امید داشتم اما قضا گرفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

باز من ماندم و کوهی از غم

باز من ماندم و دردی سرشار

به دلم زخم عمیقی خورده

باز من مانده ام و هجر نگار

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()




 

امشب ز غمت، میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت، برون خواهم خفت

باور نکنی، خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()




 

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای روی آینه فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه کم کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفائیه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائیه
این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

برو خوش باش که او بیکس تنها جان داد
تو نبودی و غمت را به شب و باران داد

نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت
برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت

وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت
غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت

منتظر بود که شاید تو به یادش باشی
لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی

منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد
ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد

برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد
آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد

برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد
با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد

ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود
کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟

لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم
عاشق و بیکس و تنها و پر از غم رفتم

کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد
او نه از بیکسی ، از غصه ی رفتن دق کرد

او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود
از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود

هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد
بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد

او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت
هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت

آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت
آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()



 

دردا که فراق ناتوان ساخت مرا
بر بستر ناتوانی انداخت مرا
از ضعف چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٤ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط هیچی نظرات ()