مرا با خود ببر مادر

حسودی ام شد

به کفن تو درون قبر

که آرمیده بود

روی قامتت

به سان

چادر نمازی سفید و ناب

میان گرد و خاک لحد

و چقدر دلم میخواست

بندش باشم

و آرام گیرم در میان آغوشت.

و

تو مادر

به من قول داده بودی مرا تنها نمی گذاری

برخیز ببین امروز

تولد خواهرم است

و او امروز از دهان تو تبریک نشنید.

بارنی است چشمانش

بارانی است چشمانم

به خدا سوگند

...

بغض گلویم را فشرد

اما

دست مهربان تو مادر

بر روی سرم نیست

ببین مادر

ببین چقدر تنهایم

مرا هم با خود ببر

/ 1 نظر / 14 بازدید